تبليغاتX
برگهای کهنه ی دفتر شعر من

چیزی مرا به قسمت بودن نمی برد

از واژه ی دو وجهی تکرار خسته ام

من بی رمق ترین نفس این حوالیم

از بودن مکرر بر دار خسته ام

من با عبور ثانیه ها خورد میشوم

از حمل این جنازه ی هشیار خسته ام.......!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم بهمن 1389ساعت 12:9  توسط زینب  | 

تو را با دیگری دیدم که گرم گفتگو بودی

با او آهسته میرفتی سرابا محو او بودی

صدایت کردم وبر من چو بیگانه نگه کردی

شکستی شکستی عهد دیرین را گنه کردی!

چه شبها را که من تنها به یاد تو سحر کردم

چه عمری را که بیهوده به بای تو هدر کردم

گنه کردی گناهت را نمی بخشم

همین بود آن وفایی را که می گفتی

تو که خود اینچنین بودی چرا روزم سیه کدی

گنه کردی گناهت را نمی بخشم.....

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آذر 1389ساعت 10:43  توسط زینب  | 

DigiChat requires a Java Compatible web browser to run.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم آبان 1389ساعت 11:57  توسط زینب  | 

پیش ما سوختگان مسجدو میخانه یکیست حرم

ودیر یکی سجه وپیمانه یکیست....!!!

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم تیر 1390ساعت 15:22  توسط زینب  | 

نه من دیگر به روی ناکسان هرگز نمیخندم!

دگر پیمان عشق و جاودانی  با شما معروفه های پست هر جایی نمی بندم 

شما کاینسان در این پهنای محنت گستر ظلمت زقلب آسمان جهل و نادای

به دریاو به صحرای امید و عشق بی پایان این ملت تگرگ ذلت و فقر و پریشانی و موهومات میبارید

شما کاندر چمنزار بدون آب این دوران طوفانی

به فرمان خدایان طلا تخم فسادو یاس میکارید

قسم بر آتش عصیان ایمانی که سوزانده است تخم یاس را در عمق قلب آرزومندم

که من هرگز نمیخندم

به روی چون شما معروفه های پست هر جایی

پای میکوبید و میرقصید......لیک من با چشم خود دیدم که میلرزید!

میبینم که میلرزید و میترسید از فریاد ظلمت کوب این مردم

که در عمق سکوت این شب پر اضطراب و ساکت و فانی خبر ها داده از فردای شور انگیز انسانی !

ومن هر چند مثل سایر رزمندگان راه ازادی کنون خاموش در بندم

ولی هرگز به روی چون شما غارتگران فکر انسانی نمی خندم.....!!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم تیر 1390ساعت 10:34  توسط زینب  | 

آره داشتیم چی میگفتیم بنویس مارو درمونده و رسوا کردی حالیته مارو آواره صحرا کردی حالیته!!

آخه مام واسه خودمون معقول ادمی بودیم دست کم هرچی که بود ادم بی غمی بودیم

سو سامون داشتیم کس و کاری داشتیم ننه ای بود سرمون داد بکشه هی به ما فحش بده عوضش نصف شب ژاشه لحاف رو ادم بکشه...که مبادا بچه اش بچاد که مبادا نور چشمش سینه پهلو بکنه بابامون باکنمر بند زمون اجباریش پامونو محکم میبست ترکه های البالو رو کف پامون میشکست عوضش صبح پا میشد اشکای شب قبل وکه رو صورتمون ماسیده بود نم نمک پاک میکرد بابامون چند سال پیش عمرشو داد به شما هرچی خاک اونه عمر شما ننمونم که دیگه پیر شده پیرو زمینگیر شده خب دیگه غصه ی ما پیرش کردپیرو زمینگیرش کرد اما تقصیر ما که نبود هر چی بود زیر سر چشم تو بود اما از ما که گذشت بعد از این اگر شبی نصفه شبی به کسونی مثه ما قلندر ومست وخراب بر خوردی اون چشا رو رو هم بذار یا اقلا اینجوری بهش نگاه نکن

اخه من نوکرتم اخه من چاکرتم اخه من قربون اون چشات برم اگه هر نگاه بخواد اینجوری اتیش بزنه اگه هر نگاه بخواد این ریختی اتیش بزنه پس باهاس تموم دنیا تا حالا سوخته باشه حالیته حالیته.......

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم بهمن 1389ساعت 8:18  توسط زینب  | 

شکسته غرورم نفرین به من که کورم گل بازیچه ی اون همه صداقتم بود...!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389ساعت 18:24  توسط زینب  | 

دگر مرا صدامک مرا زجام وباده ها جدا مکن

که جام من به من جواب میدهدبه من کلید شهر خواب میدهد

درون خوابهای من تویی ورستهای مهربان

تویی وعهد های استوار وهر چه هست عاشقانه پایدار

برو مرا صدا مکن ز کوچه خوابهای سایه پرورم

دگر مرا صدا مکن چو سایه بگذر از سرم

مر زسایه های دوستی سوا مکن

چه حاصلی ز شمع های بیفروغ زخنده ها ز بوسه ها

چه حاصلی زگفته های سربسر دروغ....؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم آذر 1389ساعت 15:14  توسط زینب  | 

گمگشته

من به مردی وفا نمودم او،پشت پا زد به عشق وامیدم

هر چه دادم به او حلالش باد غیر از آن دل که مفت بخشیدم

دل من کودکی سبکسر بود خود ندانم چگونه رامش کرد

او که می گفت دوستت دارم!پس چرا زهر غم به جامش کرد

اگر از شهد آتشین لبم جرعه ای نوش کرد وشد سر مست

حسرتم نیست زانکه این لب را...بوسه های نداده بسیار است

زانچه دادم به او مرا غم نیست حسرت واضطراب وماتم نیست

غیر از آن دل که پر نشد جایش بخدا چیز دیگرم کم نیست

او که از من برید و ترکم کرد پس چرا پس نداد آن دل را

وای بر من که مفت بخشیدم دل آشفته حال غافل را.....!!!! 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آذر 1389ساعت 21:36  توسط زینب  | 

سپیدار

این حریفان همه هر جایی وپستند وتو نه!

کم ز تیپاره وتیپاره پرستند وتو نه!

این گدایان به تمنای زر و سیم تنم

چون چنار از سر خواهش همه دستند و تو نه!

از تنم فرش هوس بافته خواهند به عهد

رشته صد مرحله بستند و گسستند و تو نه!

جرعه نوشا ن قلندر وش سرگردانند

یکشب از صد خم و صد خمکده مستند وتو نه!

دامن هر که گذشت از برشان بگرفتند

گل و خارند به هر دشت نشستند وتو نه!

ماه افتاده به ابند سرا پا به دروغ

رونق خویش به یک موج شکستند وتو نه!

لیک با اینهمه صد حیف که در بیماری

گرد بالین من اینها همه هستند وتو نه!!!!!

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آذر 1389ساعت 15:53  توسط زینب  |